گفتم:ببخشید ! ما همان صدا و سیمای صبح هستیم که آمده بودیم.ولی الان فهمیدیم که مقام معظم رهبری می آیند منزلتان،به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

  این ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند.فشارشان افتاده بود،آب قندآوردند.بی سیم اعلام کرد که آقا پشت در است.من دویدم در خانه را باز کردم.نگهبانی هم که باید کنار در می ایستاد،رفت دم در.کار های حفاظتی مان را انجام دادیم .آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود.آمدجلوی در خانه نگاه کرد وگفت:سلام علیکم.

گفتم:بفرمایید.

فرمود شما؟

نه این که ما را نمی شناخت،گفتند،تو چه کاره ای یعنی؟

گفتیم : صاحب خانه غش کرده .

فرمودند:کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می توانند به آقا بگویند بفرمایید.گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

فرمودند:من بدون اذن صاحب خانه به داخل نمی آیم.

  معنی و مفهوم حفاظت،خودش را این جا از دست نمی دهد.مهم تر از حفاظت این است.بدون اذن وارد خانه کسی نمی شود.رهبر نظام است باشد،ضد حفاظت ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهار راه،با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند،همه مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه.به یکی از این دختر ها گفتم اآقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود.گفتند:پس ما لباسمان را عوض کنیم.

به آقا گفتیم:که رفته اند لباس مناسب بپوشند،شما بفرمایید داخل.

گفتند:نه می ایستیم تا بیایند.

  چند دقیقه ای دم در ایستادند.ما هم سعی کردیم بچه هایی که قد بلند دارند را بیاوریم،مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشند.راه دیگری نداشتیم.چند دقیقه معطل شدیم.چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند.یکی از دختر ها،دوید و آقا را دعوت کرد و اقا رفتند داخل اتاق.این خانم پیش آقا رفت و خوش آمد گفت:بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است،الان خدمت می رسیم.

رفتند بیرون.آقا من را صدا کرد فرمود این ها پدر ندارند؟

گفتم:نمی دانم.چون صبح نپرسیده بودم.

فرمودند بزرگتر ندارند؟برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتی.گفتم:ببخشید،پدرتان؟

گفتند،مرده

گفتیم،برادر؟

گفتند،یکی داشتیم شهید شده.

گفتیم،بزرگتری،کسی؟

گفتند،عموی ما در خانه بغلی می نشیند.

  فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون.حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟با این هیبت و این تیپ و قد و قواره،همه دو متر درازی و لباس ها،شکل،تیپ واسلحه.هر چه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم،قیافه مان تابلو است.

در بغلی را زدیم.یک آقایی آمد دم در سلام کردم.گفتم،ببخشید ! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

  این بنده خدا نگاه کرد،یک مسلمان بسیجی،خانه یک ارمنی آمده،چه امر خیری؟خودش تعجب کرد.رفت لباس پوشید آمد دم در.محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانه برادر خودش.داخل خانه که شدیم،نگهبان او را بازرسی کرد.نگاه کرد،پیش خودش گفت،برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می کنند؟ بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم.گفتیم:رهبر نظام آمده این جا،این ها چون بزرگتری نداشتند،خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

 او را که داخل بردیم و آقا را که دید،مرد.یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا.این ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می کند.سلام علیک هم که می خواهند بکنند کلی مکافات دارند.با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال پرسی کرد و در نهایت یک هم دمی را برای آقا مهیا کردیم.

  رفتیم توی اتاق بالای سر مادر و با التماس و دعا،مادر را هم راه انداختیم.آمدند رفتند بالا،لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین.وقتی وارد اتاق شد،آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان،کنار همان عمویی که نشسته بود.بعدهم گفتند:مادر ! ما آمده ایم که حرف شما را بشنویم؛چون شما دچار مشکل شده بودید،دوستان عموی بچه ها را آوردند.

دختر ها آمدند نشستند.آقا اولین سوالشان این بود که شغل دختر ها چیست؟

گفتند:دانشجو هستند.

  آقا خیلی تحسینشان کرد وبا این ها کلی صحبت کردند،توی این حالت،این دختر سوال کرد که آقا آب،شربت،چیزی برای خوردن بیاورم؟

  این ها همه اش درس است. من خودم نمی دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می خورد یا نمی خورد؟نمی دانستم.رفتم کنارآقا،از آقا سوال کردم،گفتم:آقا این ها می گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟چایی چیزی بیاوریم؟

  آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خب اگرچیزی بیاورند ما می خوریم.

  بعد خود آقا گفتند:بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب میوه بیاورید،من هم چایی،هم آب میوه شما را می خورم.

  اینها رفتند چایی،آب میوه و شیرینی آوردند.خود میوه را هم آوردند. خب توی خانه مسلمان ها این طوری است.یک نفر چند تا میوه پوست می کند می دهد دست آقا،آقا هم دعا می کند.همان جا به پدر شهید،مادر شهید،پسر شهید یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می کنیم،همه یک قسمتی از این میوه می خورند که آقا به آنها دعا می کند.توی ارمنی ها هم همین کار را باید می کردیم؟ واقعا نمی دانستیم.

 چایی،آقا خورد،آب میوه آوردند،آقا خورد،شیرینی آوردند،آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی ها نشستند وبا این ها صحبت کردند.مثل بقیه جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی بینم.عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

  توی خانه مسلمان ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست.می پریم و می آوریم.این ها رفتند البوم عکسشان را آوردند.آلبوم عکس هم متاسفانه برای شب عروسی شهید بود.البوم را گذاشتند جلوی آقا.صفحه اول یک عکس دو تایی.یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود.آقا همین جوری نگاه می کردند،شروع کردند به صحبت کردن،همین جوری صفحه ها را ورق می زدند تا تمام شود.تمام که شد گفتند: خب ! عکس تکی شهید را ندارید!

  یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلو آقا. آقا شروع کردن از شهید تعریف کردن. گفت:خب! نحوه اسارت، نحوه شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

  ما فهمیدیم نام این شهید شهید بزرگوار، "مانوکیان" است، به اندازه شهیدان "بابایی"، "اردستانی" و "دوران" پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایشF14، بمب افکن رهگیر بوده و بالای 100سورتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می زنند. شهید، هواپیما را تا انجا که ممکن است، اوج می دهد. هواپیما در اوج تا نقطه 0خودش،که اتمسفر است بالا می آید و بقیه اش را به سمت ایران سرازیر می کند. چهار تا موتور هواپیما منهدم می شود. هواپیما لاشه اش توی خاک ایران می افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمیکرده، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

  ارمنی ای بود که حتی حاضر نشد، لاشه هواپیمای جمهوری اسلامی بدست عراقی ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است.در باره شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهید گفت:امروز فهمیدم که علی (ع) کیست.

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می توانم جمله ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم اینجا که حرف شما را بشنوم.

  گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه هایتان شرکت می کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی آییم. سینه زنی امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته های سینه زنی امام حسین(ع) شربت می دهیم. می آییم توی دسته هایتان می نشینیم، ظرف یکبار مصرف می گیریم،که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آنها آب نمی خوریم. توی مجالس شما شرکت می کنیم و بعضی از حرف ها رامی شنویم. من تا الان نمی فهمیدم بعضی چیز ها را.

  می گفتند، در دین شما بانویی (که دختر پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) است) را بین در و دیوار گذاشته اند، سینه اش را سوراخ کرده اند. میخ، مسمار به سینه اش خورده. نمی فهمیدم یعنی چی.؟ می گفتند مسلمان ها یک رهبری داشته اند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دوره 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. می فهمیدم یعنی چی. گفتند،در 25 سالیکه حکومتش غصب شده بود،شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می گذاشت روی کولش می رفت خانه یتیم هایش.این را هم نمی فهمیدم.ولی امروز فهمیدم علی(ع)کیست.

  امروز با ورود شما به منزل مان،با این همه گرفتاری ای که دارید،وقت گذاشتید و به خانه من غیر دین خودتان تشریف آوردید.اسقف ما،کشیش محله ما به خانه ما نیامده است،شما رهبر مسلمین هستید.من فهمیدم علی(ع)که خانه یتیم هایش می رفت چه قدر بزرگ است. از ورود آقای خامنه ای به منزلشان،به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده اش و زهرا(س) پی برد.خب!این برود مشهد،امام رضا(ع)شفایش نمی دهد؟

توبیخ پاسداران

  ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،به اندازه چند کتاب از این ها درس گرفته ایم. آقا در خانه ارامنه آب،چایی،شربت،شیرینی و میوه شان را خورد.بعضی از دوستان ما نخوردند.کاتولیک تر از پاپ هم داریم دیگر.رهبر نظام رفته خورده،پاسدار،من نوعی، نخوردم.حزب اللهی تر از اقا هستم دیگر.

  با آن ها خدا حافظی کردیم و به سمت دفتر به راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه ها را بگویید بیایند.آمدند.گفتند:این کار چه بود که شما کردید؟ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این ها محسوب می شود. نمی خواستید داخل نمی آمدید.