از هفت قبیله که روزگاری در نوشتن نامه دعوت برای حضور امام در کوفه رقابت می‌کردند، در یک هفته که حر‌بن‌یزید ریاحی، راه را بر امام بست و ایشان در کربلا ماندند، در فرستادن لشکر برای کشتن امام با هم رقابت می‌کردند.

در نبرد حق و باطل ،کوفیان، دعوت‌کنندگان از امام و بیعت‌کنندگان با ایشان در این میان بر لبه شمشیر تردید حرکت می‌کنند. بسیارند کسانی که در این میان از لبه این شمشیر لغزیده‌اند و به این سو یا آن سو فتاده‌اند

  عبیدالله بن حر جعفی، یکی از آنهایی بود که بر لبه شمشیر تردید گام برداشت و بی‌تفاوت، شهادت امامش را نظاره کرد. او در مدینه ایمان آورد و کم کم یکی از دلاوران جنگی مسلمانان شد. به نشانه خونخواهی عثمان به معاویه پیوست و در جنگ صفین، در برابر امام علی (ع) شمشیر زد؛ اما پس از شهادت امام، از معاویه جدا شد و در اقامت در کوفه، به یکی از اشراف کوفه بدل شد.

  در ماجرای قیام عاشورا، امام از او کمک می‌‌خواهند که در پاسخ می‌‏گوید: اگر کسی بود که شما را یاری کند، من جلو‌تر از همه در راهت می‌‏جنگیدم، ولی اکنون که آنان نیستند، اسب و شمشیرم پیشکش. امام هم در پاسخ می‌‏گویند: من این‌ها را نمی‌‏خواهم... اما از اینجا برو، چون اگر کسی فریاد یاری من را بشنود و کمک نکند، هلاک می‌‏شود.
  با این حال، احوال افرادی چون عبیدالله بن حر، بس بسیار بهتر از کسانی است که امام را به کوفه دعوت کردند، نامه‌ها نوشتند، با مسلم بیعت کردند و سرانجام در روز عاشورا، مهمان‌کشی و امام کشی کردند. از هفت قبیله که روزگاری در نوشتن نامه دعوت برای حضور امام در کوفه رقابت می‌کردند، در یک هفته که حر بن یزید ریاحی راه را بر امام بست و ایشان در کربلا ماندند، در فرستادن لشکر برای کشتن امام با هم رقابت می‌کردند.

  چهره مذبذبی چون شبث بن ربعی، یکی از آنهاست که نخست برای امام نامه نوشت، ولی در روز عاشورا، فرمانده نیروهای پیاده سپاه کوفه بود. او حتی پس از واقعه عاشورا به شکرانه قتل امام، مسجد ساخت و بعد‌ها فرمانده شرطه‌های کوفه شد. هم رئیس شرطه‌های مختار بود و هم مختار را کشت. ۹۳ سال عمر کرد و سرانجام هم به مرگ طبیعی مرد.

  عمرو بن حجاج، یکی دیگر از آنهایی است که برای امام نامه نوشت. او از قبیله مذجح است که در تاریخ، این افتخار را داشت که در زمان پیامبر، میزبان امام علی باشد و بزرگانی چون هانی و مالک اشتر به خود می‌دید. پس از گردن زدن مسلم، عبیدالله، هانی را هم در بازار کوفه گردن زد و این شد که عمرو بن حجاج، قیام مذجحیان را ترتیب داد تا پیش از ورود امام به کوفه، یکی از بزرگترین قبایلی که با ایشان بیعت کرده و برای ایشان نامه نوشته بودند، علیه عبید الله قیام کنند.ولی سرانجامش چه شد؟

  خونخواهِ بزرگِ قبیله مذجح که برای فتح دارالاماره کوفه لشکر کشیده بود، با‌‌ همان لشکر و کیسه‌های زر بسیار، راهی کربلا شد و فرماندهی جناح راست سپاه کوفه را در روز عاشورا به عهده گرفت. اما در میان همه این روسیاهان عالم، چهره نمادین بزرگی هست که شرح جوانمردی و غیرتش بر همه نامردی‌ها می‌چربد؛ کسی که در روز عاشورا در برابر سپاه عمر سعد قرار گرفت و گفت:

انی انا الحر و ماوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف
عن خیر من حل بارض الخیف اضربکم و لا اری من حیف

  مردی از قبیله بنی تمیم که یکی از شاخه‌های مهم قبیله قریش در عراق است. پس از عمر سعد، مهمترین شخصیت کوفه بود و همین هم باعث شد تا نخستین گروهی باشد که به دستور وی به سوی کاروان امام می‌روند و راه را بر ایشان می‌بندد و کاروان امام را تا کربلا همراهی می‌کند. شرح آنچه در منزل «قصر بنی مقاتل‏» رخ داد و جوانمردی امام در سیراب ساختن حر و لشکرش را دیگر همه از بریم و همین هم باعث شد تا حر آزاده، صبح عاشورا به لشکر امام (ع) بپیوندد.

  حر در برزخ تردید جهت یافت، تا اینکه در روز واقعه، دل را همه در گرو حق نهاد و امن دنیا را به دنیاییان واگذاشت. حر بودن، آزاد شدن از مقام بندگی است؛ بندگی زر و زیور و تزویر.

 توضيح مدير وبلاگ:

  "حر بن يزيد رياحي" اگر "حر" شد به واسطه ولايت پذيري اش بود، به خاطر توبه واقعي اش بود. حر اگر آزاده شد به عشق مولايش آقا امام حسين (ع) بود به واسطه لطف خدا و سوسوي ايماني كه در وجودش خاموش نشده بود.

  امام حسین علیه السلام پس از آن که نماز عصر را در « ذوحسَمَ » به جا آورد و با لشگریان حرّ احتجاج نمود، به اصحاب خود دستور داد:« به سوی مدینه باز گردید.» اما لشگر حر از بازگشت آنان جلوگیری کرد.

حسین علیه السلام به حر فرمود:« مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می‌خواهی؟»

  حرّ گفت:« غیر از شما، هر کس از تبار عرب بود و چنین می‌گفت، من نیز می‌گفتم مادرش به عزایش بنشیند، ولی به خدا نمی‌توانم نام مادر تو را جز به نیکی ببرم.»

امام حسین فرمود:« از من چه می‌خواهی؟» 
گفت:« می‌خواهم شما را نزد امیر عبیدالله بن زیاد ببرم.»
فرمود:« به خدا من همراه تو نخواهم آمد.» حرّ گفت:« من نیز به خدا سوگند، دست از تو بر نخواهم داشت.»
....

  حر گفت:« به خدا سوگند خود را در میان بهشت و جهنم می بینم و جهنم را بر نمی‌گزینم گرچه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند.» این را گفت و اسب خود را هی کرد و به حسین علیه السلام پیوست.حّر هنگامی که دید سپاه کوفه در جنگ با امام حسین علیه السلام مصمّم است، به سپاه حسینی پیوست و به امام گفت:« فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همان کسی هستم که تو را از بازگشت به وطنت بازداشتم و همراهت آمدم تا تو را ناچار کردم در این سرزمین توقف کنی. گمان نمی‌کردم پیشنهاد تو را نپذیرند و به این سرنوشت دچارت کنند. به خدا اگر می دانستم کار به این جا می کشد، هرگز به چنین کاری دست نمی‌زدم. اکنون از کرده‌ام به سوی خدا توبه می‌کنم. آیا توبه من پذیرفته است؟»

  حسین علیه السلام فرمود:« آری، خداوند توبه تو را می پذیرد. اکنون از اسب پایین بیا.» حر گفت:« من سواره باشم برایم بهتر است از این که پیاده شوم. می‌خواهم همچنان که بر اسب خود سوار هستم، ساعتی با دشمن برای یاری‌ات بجنگم تا کشته شوم.»

  امام(ع) به حر اذن جهاد داد. حر در مقابل حضرت ايستاد و خطاب به لشكر كوفه فرياد زد: «اي اهل كوفه! اين بنده‌ي صالح خدا را دعوت كرديد و وقتي آمد او را رها كرديد؟! به او گفتيد ما در راه تو جانبازي مي‌كنيم و وقتي آمد شمشير بر او كشيديد و نمي‌گذاريد در زمين پهناور خداوند به سويي رود؟ يهود و نصاري و مجوس از آب فرات مي‌نوشند و شما او را و زنان و دختران و خاندان او را از آن محروم كرده‌ايد؟ خداوند روز تشنگي بزرگ، شما را سيراب نكند چرا كه پاس حرمت محمد را نداشتيد». سپاهيان دشمن كه تاب و تحمل سخنان حر را نداشتند او را تيرباران كردند. پس حر، رجز خواندن آغاز كرد و همراه با «زهير» به لشكر دشمن حمله نمود و بسختي جنگيد و عده زيادي از دشمنان را كشت تا اينكه دسته جمعي بر او حمله كردند و وي را به شهادت رساندند.

  امام(ع) خود را به پيكر پاك حر رساند و خطاب به او گفت: «اي حر! براستي همانگونه كه نامت را نهاده‌اند در دنيا و آخرت حر هستي». آنگاه با دستمالي سر حر را كه از آن خون جاري بود بست.

آري اين است پاداش ولايت مداري و ولايت پذيري
التماس دعا